یگانه آرزوی من اینست که مردم قوی و ثابت قدم بمانند و امید شان را از دست ندهند.

Naghma
یک تن از مدافعان حقوق بشر, بامیان
© Kiana Hayeri

من نغمه هستم، 27 سال دارم و تا مقطع لیسانس تحصیل نموده ام. مدت زیادی با مؤسسات غیردولتی و مکاتب خصوصی کار کرده ام. من به حیث معلم ایفای وظیفه نموده ام. همچنان، به عنوان فعال مدنی و مدافع حقوق بشر و حقوق زنان در ولایت بامیان فعالیت داشته ام. به صورت عموم، از زمان به قدرت رسیدن طالبان تا کنون در خانه محبوس می باشم. 

روزی که طالبان کنترول بامیان را به دست گرفتند، من به وظیفه رفتم اما هیچ یک از همکارانم را در دفتر ندیدم. یکی از همکارانم زنگ زد و پرسید که کجا هستم؟ پاسخ دادم: "در دفتر هستم". همکارم بالایم فریاد زد: "مغزت خراب شده؟ چرا در این اوضاع آشفته به دفتر رفتی"؟ او گفت بامیان سقوط کرده و مجبور است بلافاصله آنجا را ترک کند. او اضافه کرد که آنها یک عراده موتر کرایه کرده اند و می خواهند بامیان را ترک کنند چون حیات شان در خطر بود.

به حدی غمگین شدم که ترجیح دادم در دفتر بمانم. وقتی از بیرون صدای تیراندازی به گوشم رسید، شدیداً تکان خوردم و فکر کردم جنگ شروع شده است. بلافاصله از دفتر خارج شدم و آنرا قفل نمودم و شتابزده به طرف خانه رفتم. 

وقتی به خانه رسیدم دیدم دختر هفت ساله ام یک چادر بزرگ را دور سر خود پیچانیده است. از او پرسید چی می کنی؟ دخترم پاسخ داد: "طالبان آمده، شنیده ام که آنها دخترانی را که چادر بزرگ نمی پوشند، خواهند کشت". جز ترک کردن بامیان گزینۀ دیگر نداشتم، زیرا تمام شهر در یک حالت سردرگمی قرار داشت.

به مرکز شهر رفتم تا یک عراده موتر پیدا کنم که بتوانم از بامیان خارج شوم. درست زمانیکه به بازار رسیدم، طالبان نیز آنجا رسیدند. ترس در وجودم لانه کرده بود و به سوی توقفگاه وسایط دویدم. در آنجا یک اتاق کوچک وجود داشت و من در داخل آن پنهان شدم، تا موتر پیدا کنم. در آن روز هیچ موتری در سرای وجود نداشت. بالاخره یک موتر کرایه کردم و خود را به ولسوالی یکاولنگ که خانواده شوهرم در آن زندگی می کرد، رسانیدم.

اوضاع خیلی آشفته بود. همینکه به چهره مردم نگاه می کردم، اندوهگین می شدم. من تا تاریخ 14 اکتوبر2021 در یکاولنگ ماندم. زمانیکه به کابل آمدم به صورت آنلاین کار می کردم، اما بنابر نگرانی های امنیتی نتوانستم به دفتر بروم، و نمی توانستم در مورد محل بودوباش خود به کسی چیزی بگویم. دفتری که من در آن کار می کردم، مسوولیت هماهنگی پروسه صلح را بر عهده داشت. به تدریج استرس، اضطراب و بدبختی به اوج خود رسید.

مجبور بودم سال گذشته را تنها به خاطر اینکه به بانک بروم و معاش خود را بگیرم، سپری نماییم. مجبور بودم که بدون توجه به سرما، برف، باران و مشکلات دیگر صبح وقت به بانک بروم و تکت بگیرم تا مقدار ناچیز پول شخصی ام را به دست بیاورم، پولی که بنابر تورم نمی توانست نیازمندیهای خانواده ام را مرفوع سازد. 

من با مشکلات خانوادگی مختلف روبرو شده ام و خشونت را نیز تجربه نموده ام. من با شوهر خود مشکل داشتم، همراه با پدرم به دفتر والی بامیان رفتم اما والی مقامات بالفعل شخصاً درخواست مرا رد نمود. او به ما گفت این یک مشکل شخصی بوده و وی در آن دخالت نخواهد کرد. او ما را به یک شعبه دیگر راجع نمود، فکر کنم به "کمیته حوزوی حل منازعات" شباهت داشت. کمیته مذکور متشکل از ملا های بود که از چیزی سر در نمی آوردند. آنها حتی نمی توانستند درخواست مرا بخوانند. یک مشت آدم های بی فرهنگ و هرزه که ادعای حاکمیت کشور را دارند. پس از دو هفته تلاش پیهم، از درخواستی خود در ولایت بامیان به هیچ نتیجه نرسیدیم و به کابل برگشتم.

به باور من، طی دو دهه اخیر ، تمام پیشرفت ها، دستآورد ها، بلند رفتن سطح سواد، بهبود فرهنگ همدیگر پذیری، مشارکت بیشتر در جامعه، همه و همه نتایج تلاش های خستگی ناپذیری اند که به دستان توانایی زنان و مادران افغان رقم خورده اند.

زنان افغان بی نهایت دلیر و قوی هستند. من شخصاً یکی از نمونه مثال های نیرومندی زنان هستم. همواره با خود می گفتم یک انسان نیرومند، دارای اعتماد به نفس و شجاع هستم. من هیچگاه اجازه نداده ام که زندگی از من سبقت کند. هنوز هم در افغانستان تمام زنان در راستای به‌سازی تلاش می کنند.

شما یک گروهی از مردان وحشی را نزد خود مجسم کنید که در کوه ها زندگی کرده و به صورت آنی کشور را تصرف نموده اند. ما به آنها "افراد تازه به دوران رسیده" می گوییم. من وظیفه خود را در دفتری که در آن کار می کردم تنها و تنها به خاطر زن بودنم از دست داده ام. من نماینده دفتر حوزوی زون مرکز بودم، زونی که در آن اقلیت ها بیشتر از سایر حوزه ها صدای خود را بلند می کنند.

در ماه مارچ گذشته، ما در یکی از هوتل های کابل شاهد همایش فعالان مدنی بودیم. در آنجا متوجه شدم که تعداد اندکی زنان از زون مرکزی دعوت شده اند، بناءً در برابر آن اعتراض کردم و گفتم که نباید این چنین باشد. بلافاصله بعد از همایش مذکور وظیفه خود را از دست دادم. در چنین شرایط دشوار، از اعتراض من طوری استنباط نمودند که گویا من یک شخص دردسر ساز در دفتر هستم.

از جانب دیگر، آنها باورمند بودند که من به عنوان یک زن نمی توانم در ولایت بامیان با طالبان ارتباط موثر داشته باشم. پُست من به یک تن از کارکنان مرد سپرده شد و من در آن زمان نتوانستم هیچ کاری انجام دهم. 

خود سازمان ها زنان را حذف می کنند،خیلی ها ناراحت کننده است که نهاد های مذکور زنان را به خاطر منافع شخصی شان و یا دستیابی به یک پروژه حذف می کنند. زنان همواره ستون نهاد های مذکور بوده اند، اما اکنون آنها زنان را از خود می رانند. برای زنان خیلی دشوار است که به صورت آنی با تحول روبرو شوند و یا دیدگاه و قیافه شان را تغییر دهند و یا هم از موضعگیری خود عقب نشینی نمایند.

من می توانستم به کشور های همسایه مهاجرت کنم، اما هیچگاه قلباً آنرا نخواسته ام. من تا کنون نتوانسته ام خود را متقاعد سازم که کشورم را ترک کنم و در ایران یا پاکستان پناهنده شوم. ممکن زندگی به حیث یک پناهنده برایم یک آرامش نسبی به ارمغان آورد، اما می دانم که هیچگاه این یک آرامش درونی واقعی نخواهد بود.

زنان افغان به مبارزه خود ادامه خواهند داد، تا نیرومند باقی بمانند. کمترین کاری که زنان می توانند در این شرایط دشوار انجام دهند اینست که به خود و اطرافیان شان ثابت کنند که آنان بالای یکعده چیز ها کنترول دارند. زنان می توانند از تسهیلات محدود که هنوز قابل دسترس اند، استفاده کنند و بدین ترتیب نقش خود را در انکشاف ایفا نمایند. تا زمانیکه وضعیت به حالت عادی برگردد، باید زنان قدرت شان را حفظ نمایند. حداقل اگر ما زنان نمی توانیم پیشرفت کنیم، نباید به عقب برگردیم. 

من هنوز هم برای یک آینده ای درخشان امید دارم. آرزومندم روزی فرا برسد که طالبان افغانستان را ترک کنند. طالبان در دوره نخست حکومت شان دست به خشونت زدند، هر چیز را به ویرانه مبدل ساختند و بالاخره مردم از شر شان خلاص شد. فکر می کنم که آنها دوباره به عین سرنوشت گرفتار شوند: مردم از شر شان خلاص خواهند شد.

یگانه آرزوی من اینست که مردم قوی و ثابت قدم بمانند و امید شان را از دست ندهند.

داستان بعدی
افغانستان به مدفن آرزو های خفته در خاک مبدل شده است