«تصمیم قاطع و محکمی گرفتم که برخیزم و دوباره از نو شروع کنم. این بار آن قدر مصمم بودم که دیگر از مرگ هم نمی‌ترسیدم و شجاعانه برخاستم تا مبارزه کنم»

Atefa
محصل کامپیوتر ساینس و خبرنگار, ننگرهار
A woman in a mustard headscarf looks left in the foreground, with a room full of blurred women in the background.
© Sayed Habib Bidell

«آن شب وحشتناک سال اول حکومت طالبان را به یاد دارم که تمام امیدم به آینده‌ای روشن را از دست داده بودم. پس از کسب ۲۸۰ نمره در امتحان کانکور و قبولی در فاکولته دلخواهم یعنی کامپیوتر ساینس، با دیدن نام خود را در لست دختران و پسران کامیاب که شامل دانشگاه شده بودند، غرق خوشحالی فراوان شدم.

با آن که نسبت به آینده بسیار بدبین و مضطرب بودم، اما فرصت شمولیت در دانشگاه روزنه‌ای از امید به روی من گشود و مسیر تازه‌ای را پیش پایم گذاشت. من برای یک شروع تازه کاملاً آماده بودم و آرزوهای زیادی برای آینده‌ام داشتم. از همان روز خودم را یک انجنیر نرم‌افزار می‌پنداشتم که آینده افغانستان را می‌سازد. اما عمر این رویا بسیار کوتاه بود.

 یک روز به دلیل یک تصمیم ناعادلانه‌ در مورد بستن درهای دانشگاه، تمام آرزوهایم فرو ریخت. من مجبور شدم همه آن رویاها را دفن کنم، زیرا به عنوان یک دختر دیگر نمی‌توانستم به آن‌ها برسم.

آن شب تاریک و تلخ را به وضوح به یاد دارم و این یکی از دردناک‌ترین خاطرات زندگی‌ام است. در سمستر دوم دانشکده کامپیوتر ساینس بودم و خود را برای آخرین امتحان سمستر، که دو روز بعد در دانشگاه گرفته میشد، آماده می‌کردم. ساعت ۸ شب بود که پیامی از یکی از همصنفی‌هایم در وتس‌اپ گروپ صنف ما دریافت کردم که اطلاعیه بسته شدن دانشگاه‌ها بود. وقتی اطلاعیه را دیدم، شوکه شدم. در اول فکر کردم که این واقعیت بوده نمی‌تواند. اما پس از مدت کوتاهی، تمامی شبکه‌های اجتماعی از خبر بسته شدن دانشگاه‌ها طغیان کرد.

روز بعد، همه ما برای شرکت در امتحانات آخر سمستر به دانشگاه رفتیم. هر سوال را با چشمانی اشک‌آلود حل می‌کردیم و با دستان خودما، آرزوهای‌ما را در خاک دفن کردیم. با آرزوها و رویاهای‌ما وداع گفتیم.

روزها در ناامیدی سپری شد و سنگینی آن غم بر همه ما فشار می‌آورد. اما این پایان ماجرا نبود.

پس از یک دوره ناامیدی، استرس و تجرید از زندگی روزمره، تصمیم قاطع و محکمی گرفتم که برخیزم و دوباره از نو شروع کنم. این بار آن قدر مصمم بودم که دیگر از مرگ هم نمی‌ترسیدم و شجاعانه برخاستم تا مبارزه کنم.

با وجود تمام سختی‌هایی که با آن‌ها روبه‌رو شدم، شروع به کار در یکی از رسانه‌های افغانستان کردم که به مسائل زنان می‌پردازد.

می‌دانم که کار کردن به حیث یک خبرنگار مانند راه رفتن در یک کشتزار ماین است که هر لحظه ممکن است روی یک ماین قدم بگذاری و به هوا پرتاب شوی. با این حال، این خطر را می‌پذیرم و با عزم و اراده‌ای راسخ به کارم ادامه می‌دهم. هدفم این است که الگویی برای سایر دختران افغان باشم تا ثابت کنیم که ما تحت هیچ شرایطی شکست نخواهیم خورد.»
داستان بعدی
«در ناامیدی، به‌ناچار باری که همیشه از آن می‌ترسیدم، یعنی ازدواج را قبول کردم»
Photo: Sayed Habib Bidell