«در ناامیدی، بهناچار باری که همیشه از آن میترسیدم، یعنی ازدواج را قبول کردم»
Deeba
«نام من دیبا است و ۲۴ سال دارم. من از کودکی مشکلات و خشونتهای زیادی را در خانوادهام تجربه کردهام. پدرم روز چند بار بدون هیچ دلیل واضح با مادرم بدرفتاری میکرد. مادرم تمام این دردها را تحمل میکرد، گویی انتخاب دیگری نداشت. من همیشه پنهان میشدم، زیرا میترسیدم که پدرم به من هم آسیب برساند. حتی چندین بار قربانی خشم او شدم و یکبار، از ناامیدی، به فکر خودکشی افتادم. اما مادرم جلوم را گرفت.
با دیدن خشونتهای ناراحتکننده در خانوادهام، یک قول محکم به خودم دادم: من تحصیل خواهم کرد و به یک شخص موفق تبدیل خواهم شد. یک آرمان قوی انگیزه این عزم من بود تا نه تنها زندگی خودم را تغییر دهم، بلکه به هزاران دختر جوانی که با مشکلات مشابه روبرو هستند، قدرت ببخشم. فکر ازدواج برایم همیشه منزجرکننده بود. یگانه هدف من کسب علم و موفق شدن در درسها بود تا در امتحان سخت کانکور کامیاب شوم.
با وجود مواجه بودن با مشکلات اقتصادی و منفیگرایی جامعه، محکم ایستادم. برای رسیدن به دانشگاه هر روز چهار ساعت پیاده میرفتم، زیرا هزینه ترانسپورت را پرداخته نمیتوانستیم و اغلب اوقات در وقفه نان چاشت چیزی نمیخوردم. با این حال، با عزم راسخ ادامه دادم. احساس میکردم که رویای من در دسترس بود.
اما بعد، در سال سوم دانشگاه، طالبان زندگی ما را مختل کردند. آنها دختران را از ادامه تحصیل منع کردند. تمام رویاها و آرزوهایم فرو ریخت و احساس کردم که وجود دارم، اما واقعاً زندگی نمیکنم. گویی موجود بیجانی شده بودم که در یک کابوس بیپایان حرکت میکرد.
یک روز که با دو محصل دیگر همراه بودم، دو نفر طالبان تهدیدم کردند. آنها به خاطر نحو پوشش ام خشمگین بودند و وقتی سعی کردم استدلال کنم که خدا همهی ما را آزاد آفریده، یکی از آنها سلاح خود را بلند و مرا تهدید به کشتن کرد. تنها از برکت دخالت همسرم بود که از این موقعیت خطرناک نجات یافتم.
امروز، از خانه کورسهای خصوصی ریاضی و ساینس را تدریس میکنم، زیرا تصمیم دارم تا به دخترانی که از تحصیل محروم شدهاند، کمک کنم. رویاهای من، هرچند لرزان، اما همچنان پابرجا هستند. هیچچیز، نه ازدواج و نه رژیم سرکوبگر طالبان، نمیتواند مرا از هدفم بازدارد.
