پسر کلانم 14 سال سن دارد و من از او هیچ خبری ندارم.

Belqis
یک تن از مادران غور, غور
© Kiana Hayeri

اسم من بلقیس است و سه دختر و شش پسر دارم. سرپرستی این خانواده به دوش من است. وضعیت ما قبل از روی کار آمدن طالبان بهتر بود. دولت پیشین ما را سروی و حمایت می کرد. دولت مذکور وقتاً فوقتاً سروی ها را راه اندازی می کرد و ما تحت پوشش برنامه های حمایتی آن قرار داشتیم. ما یک مقدار کمک دریافت می کردیم و من مجبور نبودم برای صدقه جمع آوری کردن به خانه های مردم بروم. 

پسر کلانم 14 سال عمر دارد و من از او هیچ خبری ندارم، چون لادرک است. پس از آنکه در سال گذشته طالبان بر کشور مسلط شدند، من مجبور شدم دختر شش ساله خود را به مبلغ 100 هزار افغانی به فروش برسانم، تا مخارج بقیه اعضای خانواده را فراهم سازم. من مجبور بودم مصارف اعضای خانواده را تامین نمایم. ما در خانه نه چای داریم نه صابون. این واقعاً یک وضعیت بدی است.

تنها من نه، بلکه زنانی بیشماری از این وضعیت رنج می برند. صدها تن زنانی وجود دارند که مخارج خانواده خود را فراهم ساخته نمی توانند و در خانه شان هیچ مرد وجود ندارد. زنانی که در زندگی شان مرد وجود نداشته باشد، مجبور هستند به خانه دیگران بروند و صدقه جمع آوری کنند. یکعده مردم برای شان چیزی می دهند و عدۀ دیگر هیچ چیز نمی دهند.

دخترم را به خاطر فقر و ناامیدی به فروش رسانیدم. من او را به خاطری به فروش رسانیدم تا بقیه اعضای خانواده از گرسنگی نمیرند. اطمینان دارم که حداقل دخترم در خانه جدیدش از گرسنگی رنج نمی برد و با پولی را که از این مدرک به دست آورده ام می توانم تا یک مدت مخارج خانواده ام را تامین نمایم.

دخترم را به خاطر فقر و ناامیدی به فروش رسانیدم. من او را به خاطری به فروش رسانیدم تا بقیه اعضای خانواده از گرسنگی نمیرند. اطمینان دارم که حداقل دخترم در خانه جدیدش از گرسنگی رنج نمی برد و با پولی را که از این مدرک به دست آورده ام می توانم تا یک مدت مخارج خانواده ام را تامین نمایم.

واقعاً به خاطر دخترم به تشویش هستم. من همیشه راجع به او فکر می کنم، چون او نمی دانست چه چیز برایش اتفاق می افتد. او می گوید من او را به خاطر برادران و خواهرانش به فروش رسانیده ام. او برایم می گوید: "خدا بزرگ است". زمانیکه از پیشم دور می شود، دست به عزاداری می زنم و همینکه دوباره بر می گردد احساس راحتی و آرامش می کنم. دخترم بسیار زیاد کوچک است. بعضی اوقات از خانه شوهرش به خانه ما می آید، تا به تدریج با خانه جدید خود عادت کند. او نمی داند کجا رفته است و چرا آنجا رفته است.

طالبان حکم نموده اند که زنان نمی توانند بدون محرم (همراه مرد) از خانه بیرون شوند. اما، زنان مثل من که صاحب چند فرزند اند و از خانواده های خود سرپرستی می کنند، جز اینکه خودشان بیرون بروند، گزینه دیگر ندارند. شغل من خیاطی است و مجبور هستم که محصولاتم را به بازار ببرم و در آنجا به فروش برسانم. هرچند درآمد قابل ملاحظه ندارم، اما حداقل می توانم برای فرزندان خود شامپو، صابون و چپلی بخرم.

من همیشه صابون و شامپو می خرم و بچه هایم را تمیز نگهمیدارم. گاهی برای آنها بوت می خرم. زن بدون مرد چاره دیگری جز متوسل شدن به گدایی ندارد.

بعضاً، بیم دارم که چگونه به دروازه مردم بروم و از آنها برای فرزندانم لباس بخواهم. معمولاً به خانه های که در حومه شهر موقعیت دارند سر می زنم. وقتی چشمم در آن خانه ها به اسلحه می افتد، از ترس به خود می لرزم که مبادا هیچ کمکی دریافت نکنم. من بار دگر مجبور خواهم شد تا دختر دیگرم را به فروش برسانم. من یک دختر یک ساله دارم و او را با خود به شهر می برم و در مقابل مسجد مرکزی به حراج می گذارم. دخترانی که سن و سال بزرگتر دارند به 100000 افغانی به فروش می رسند، من دخترم را به 50000 افغانی به فروش می رسانم.

همواره آرزو داشتم یک زندگی راحت داشته باشم. یک زندگی ای که در آن بتوانم فرزندان خود را به مکتب بفرستم. همچنان، آرزو داشتم روزی ببینم که فرزندانم داکتران، تحصیلکرده ها و عالمان دین شده اند. اکنون اگر آنها را به مکتب بفرستم، همه ما از گرسنگی جان خواهیم داد.

ما غذا و هیزم نداریم. بچه هایم شبانه کارتن ها و زباله های دیگر را که قابل سوخت باشند جمع آوری می کنند و از آنها به جای هیزم استفاده می کنیم. آنها از خانه های مردم غذا جمع آوری می کنند. گوش و چشمم به طرف دروازه می باشد و تا ساعت 10 شب منتظر می مانم تا آنها برگردند. بعضاً موفق می شوند که چیزی برای خوردن بیآورند و گاهی هم با شکم خالی می خوابیم.

وقتی فقیر باشید، نه آینده دارید و نه امید.

ما جز خدا به کسی امید نداریم. من به دفتر والی مقامات بالفعل مراجعه کردم و از آنها کمک مطالبه نمودم. من از طالبان خواستم که خانه ما را بررسی کنند، اگر چیزی پیدا کردند می توانند ما را از گدایی غذا منع کنند. ما از اثر فقر دست به گدایی می زنیم.

افغانستان در یک وضعیت خیلی بد قرار دارد. وضعیت زنان در این کشور بدتر از دیگران است. واقعاً هر چیز گران است. در جامعه ما شماری زیادی از زنانی وجود دارند که در خانواده شان نان آور ندارند. یکعده آنان بیوه هستند، شوهران برخی از آنها لادرک هستند. شوهران برخی از آنان دارای معلولیت هستند و یا فلج می باشند و نمی توانند از خانه بیرون شوند… 

مردم بی بضاعت و محروم نیاز به حمایت دارند. آرزومندم روزی فرا برسد که بیوه ها، اشخاص دارای معلولیت، کسانیکه مشکلات تکلم دارند و صحبت کرده نمی توانند، بالاخره تمام اشخاص محروم، مورد حمایت قرار گیرند.

داستان بعدی
موقف زنان به صفر تقرب نموده است. در گذشته، میان یک زن تحصیلکرده و یک زن بیسواد تفاوت وجود داشت، اما حالا زن حتی یک شخص حساب نمی شود