«به من با تحقیر نگاه کردند، انگار که من بدترین جرم ممکن را مرتکب شده بودم»

Hadisa
فروشنده, فراه
A masked and veiled young woman speaks to customers at a clothing stall
© Sayed Habib Bidell

«من حدیثه هستم، یک زن ۲۸ ساله که پس از مرگ پدرم، تمام مسئولیت‌های خانواده‌ام، از جمله خواهر کوچک‌تر، برادر کوچک‌تر و مادر پیرم را به عهده گرفتم.

قبل از ماه آگست ۲۰۲۱، من به‌عنوان فروشنده در یک دوکان کار می‌کردم و با درآمدی که داشتم، خانواده‌ام را حمایت می‌کردم. به‌دلیل کار تمام‌وقت و مشکلات اقتصادی، برای چندین سال از رفتن به دانشگاه محروم ماندم. بعد از تلاش زیاد، توانستم یک سال و نیم در یک دانشگاه خصوصی به تحصیل بپردازم و به آرزوی خود برای ادامه تحصیل برسم. اما نمی‌دانستم که قوانین محافظه‌کارانه طالبان به ‌زودی سرنوشتم را به‌ طرز چشمگیری دگرگون خواهد کرد.

روزی که شهرم توسط این گروه قبیله‌ای سقوط کرد، با ترس و وحشت دوکان را بستم، به خانه رفتم و تمام شب گریه کردم. حتی داروی خواب آور خوردم تا کمی استراحت کنم. دکان برای سه روز بسته ماند، در حالی‌که تمام خاک و قلمرو افغانستان به دست طالبان افتاد. من هیچ امیدی به زندگی نداشتم.

بعد از سه روز، صاحب کارم با من تماس گرفت و گفت: «به کار برگرد، اما هنوز نمی‌دانیم چه سرنوشتی برای تو به عنوان یک زن در راه است؛ هیچ چیز معلوم نیست.» وقتی به دوکان برگشتم و کارم را از سر گرفتم، همیشه نگران بودم که هر لحظه ممکن است یک طالب وارد شود و مرا بکشد. این ترس وقتی شدت گرفت که تمام دوکانداران مرد وارد شدند و گفتند: «چرا آمده‌ای؟ طالبان کار کردن یک زن به‌عنوان فروشنده را غیرممکن می‌داند.»

سلطه مردانه و تبعیض جنسیتی در خون اکثریت مردان افغان است، و آن روز این حقیقت برایم روشن شد. آنها به من با تحقیر نگاه کردند، انگار که من بدترین جرم ممکن را مرتکب شده بودم.

تقریباً یک هفته به این منوال در ترس و وحشت سپری شد، تا اینکه در اواخر ماه آگست، گروهی از سه طالب وارد دوکان شدند. با لحنی قاطع از صاحب دوکان خواستند که مرا اخراج کند. یکی از آنها به صراحت به صاحب کارم گفت: « دگر دوباره این خانم یا هر زن دیگری را به‌عنوان فروشنده در دوکانت ببینم، هر دوی شما را در ملاء عام اعدام خواهم کرد تا برای دیگران عبرتی باشد.»

در حالی‌که درمانده و ناامید بودم، به خانه برگشتم و دیگر نمی‌توانستم برای خانواده‌ام به حیث نان‌آور خانه کار کنم. برای مدتی بیکار ماندم و نتوانستم کاری پیدا کنم. وضعیت‌ اقتصادی مان به قدری وخیم بود که به ‌سختی می‌توانستم نان خشک تهیه کنم. در نهایت مجبور شدم به دست‌فروشی رو بیاورم و از آن زمان تاکنون اجناس را در جاده‌ها می‌فروشم. با این حال، آزار و اذیت‌های مداوم طالبان و عده مردان هوسباز و فحاش، چالش‌های وحشتناکی برایم ایجاد کرده‌اند.

من از صمیم قلب از جامعه جهانی درخواست می‌کنم که به این سکوت مرگبار پایان دهند و رنج زنان افغان را به خاطر داشته باشند.»
داستان بعدی
«برای تهیه یک مقدار نان برای فرزندانم مجبور شدم که آخرین وسایل خانه ام را بفروشم»