«خواهرم هرگز نمیخواست به این ازدواج اجباری تن بدهد»
Hajera
«حدود یک سال پیش بعداز ظهر یک روز، من و مادرم در خانه نبودیم و خواهر کوچکم محبوبه، میخواست نل آب پشت خانه را ترمیم کند. به همین دلیل از امید، پسر همسایهمان درخواست کمک کرد، اما نمیدانست که درخواست کمک از او منجر به مشکلات زیادی برایش خواهد شد.
وقتی به خانه برگشتم، محبوبه بهشدت نگران به نظر میرسید. طالبان امید را با خود برده بودند چون خبرچینان وقتیکه امید را با محبوبه دیده بودند، به طالبان گزارش داده بودند. محبوبه از هر طرف تحت بازجوییهای بیپایان قرار گرفت، اما او فقط لبخند میزد و میگفت: «من چه کار کردهام که سزاوار این همه انتقاد باشم؟»
وکیل گذر ما به محبوبه توصیه کرد: «اگر طالبان آمدند، به آنها بگو که امید میخواست تو را به زور با خود ببرد. اما خواهرم در حالیکه لبخند تلخی بر لب داشت امتناع کرد و گفت: «من دروغ نمیگویم.» کاکای من عصبانی شد و فریاد زد: «تو هنوز لبخند میزنی، با وجود همه اینها! اگر طالبان تو را ببرند، عزت و آبروی ما از بین میرود.»
کاکایم در خانه ما یک مجلس ترتیب داد. محبوبه و من در اتاق خود بودیم، و او گفت: «خواهر!، من هنوز خیلی جوان هستم که بمیرم.» من پرسیدم: در مورد چه چیزی صحبت میکنی؟ آیا دیوانه شدهای؟ او با صدای بلند خندید و گفت: «همه نگران آبرو و عزت خودشان هستند؛ نه من.» بغض گلوی خواهرم شکسته شد و اشکهایش جاری شد.
محبوبه بارها آرزو کرده بود که روزی قاضی شود و از حقوق زنان دفاع کند. او در صنف دهم بود که درهای مکاتب برای دختران بسته شد.
یک روز وقتی موهایش را شانه میکرد، از من پرسید: «موهایم زیباست؟» من گفتم: بله. و او گفت: «میدانی، میخواهم موهایم را کوتاه کنم و مانند دختران اروپایی رنگش کنم تا روی شانه هایم نمایان باشند.»
با فرارسیدن شب، محبوبه گفت: «من فقط نگران مادرمان هستم. من نمیخواهم او بهخاطر من رنج بکشد.» من از اطاق بیرون شدم و رفتم تا برای وکیل گذر چای تهیه کنم.
آنها جسدش را به طب عدلی انتقال دادند تا بررسی کنند که آیا قبل از مرگ با امید رابطه جنسی داشته یا خیر. با این حال، طالبان مانع از آن شدند که جسد به طب عدلی منتقل شود و دوسیه همانجا بسته شد.
آن شب، رادیو اعلام کرد: یک دختر ۲۰ ساله بهدلیل مشکلات خانوادگی خودکشی کرد.»
