«این روزها من فقط زنده‌ام، اما زندگی نمی‌کنم»

Halima
محصل, بادغیس
A woman in a purse stares out at mountains and a small town.
© Sayed Habib Bidell

«وقایع ماه اگست ۲۰۲۱ از ماندگارترین و بدترین لحظات زندگی من بود. وقتی طالبان دوباره بر افغانستان مسلط شدند، من متعلم صنف دوازدهم بودم. بیان احساسات و افکاری که هنگام ورود طالبان به کشورم داشتم، دشوار است: ترس، وحشت، ناامیدی و موارد دیگر که تمام وجودم را فرا گرفت.

فکر بستن درهای مکاتب، دانشگاه‌ها و تمامی مکان‌های عامه وتفریحگاه ها به روی دختران و زنان افغان و مجبور ساختن دختران جوان به ازدواج، هر لحظه و هر ثانیه مرا آزار می‌داد. سرآغاز بدبختی تمام مردم افغانستان، به‌ویژه زنان و دختران.

پس از ماه‌ها زندگی در ترس و اضطراب بالاخره این شب تاریک و طولانی به پایان رسید و یکبار دیگر موفق شدم تا به مکتب بروم. وضعیت مکتب وحشتناک بود، چنانچه که نمی‌توانستم لباس مکتب بپوشم، بلکه باید لباس‌های دراز و چادر سیاه می‌پوشیدم.

بالاخره، با وجود تمام مشکلات، توانستم مکتب را به اتمام برسانم و بعد از آن لحظه‌شماری می‌کردم تا بتوانم امتحان کانکور را سپری کنم. می‌خواستم رشته ژرونالیزم را بخوانم و آرزو داشتم در سطح مسلکی به جامعه‌ام خدمت کنم – به‌ویژه به زنان و دختران کشورم.

همزمان در یک کورس آموزشی در ولایت خودم، توانستم به فراگیری زبان انگلیسی و کمپیوتر اقدام کنم. وضعیت اقتصادی‌ام خوب نبود، اما موفق شدم دوره آموزش کامپیوتر را تمام کنم. اما بنابر ناتوانی در پرداخت فیس ماهانه، مجبور شدم صنف انگلیسی را نیمه‌تمام رها کنم.

چند هفته بعد، به‌طور رضاکار تدریس 'دوره ارتباطات مؤثر' را در همان کورس آموزشی محلی آغاز کردم. برای چند ماه اول، رایگان تدریس می‌کردم. بعد از آن، مبلغ کمی حق الزحمه دریافت می‌کردم که نمی‌توانست تمام نیازهای مالی‌ام را پوشش دهد، اما هزینه‌های کوچکی مثل ترانسپورت را تامین می‌کرد.

بعد از سپری نمودن امتحان کانکور، مشتاقانه منتظر نتایج بودم. بالاخره موفق شدم در رشته دلخواهم یعنی ژورنالیزم قبول شوم. این زیباترین اتفاق زندگی‌ام بود، که با تلاش‌های بی‌وقفه شبانه روزی ام به دست آمد.

مشتاقانه منتظر بودم تا به دانشگاه بروم و در رشته دلخواهم درس بخوانم. اما برخلاف همه چیز دروازه‌های مکاتب، دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی به روی دختران بسته شد، و من به‌طور دائم خانه‌نشین شدم.

اکنون من فقط زنده هستم و نفس می کشم، اما زندگی نمی‌کنم. چندین بار به خودکشی فکر کرده‌ام، اما به‌خاطر خانواده‌ام، به‌ویژه والدینم، از این کار خودداری کرده‌ام. امیدوارم روزی برسد که این زنجیرها شکسته شود، و من همراه با تمام دختران سرزمینم بتوانیم به دنبال آرزوها و اهداف خود برویم.»
داستان بعدی
«ما به آینده‌ای روشن امید داریم و قصد داریم مبارزه خود را با قلم و کاغذ ادامه دهیم»
A woman wearing headphones speaks on a red radio microphone.