هر روز صبح به امید شنیدن خبر های خوب از خواب بیدار می شوم، و هر شب با یاس و ناامیدی به بستر می روم

Hira
یک تن از کارکنان اسبق دولتی, کنر

من در یک خانواده ای تعلیم یافته اما محافظه کار بزرگ شده ام، خانواده من از لحاظ اقتصادی در وضعیت خوب قرار داشتند، بناءً به کار کردن زنان چندان ارزش قایل نبودند و به باور خانوادۀ ما باید صرف زنانی کار کنند که نیازمندی‌های اقتصادی دارند.

قبل از آنکه طالبان به قدرت برسند، هرچند من شخصاً از آزادی چندانی برخوردار نبودم، اما به آزادی های مدنی ارج گذاشته میشد و من به شکل مسرانه در فعالیت های خیریه و مدنی شرکت می ورزیدم. آرزو داشتم به یک فرد فعال و مفید در جامعه خود مبدل شوم و به تازگی خانواده ام را متقاعد ساخته بودم که به آزادی من حرمت قایل شوند، از اینرو فضای خانواده ما در حالت باز شدن قرار داشت.

من نیز در زمان کوتاه پس از به پایان رساندن دوره لیسانسم در دولت آغاز به کار کردم، خواهرم نیز در دولت کار می کرد و من و شماری زیادی از زنان دیگر را کمک می نمود.

اما زمانیکه طالبان مجدداً بر افغانستان مسلط شدند، هر چیز برعکس شد. در نخستین روز سقوط دولت جمهوریت، شوهرم به من هشدار داد که دیموکراسی دگر رخت سفر بسته است و دیگر نمی توانم بالای وزارت امور زنان یا خواهرم افتخار کنم او برایم گفت: "هرچه برایت می گویم باید به آن عمل کنی ورنه ترا طلاق می دهم. بارها مرا در برابر چشمان دو طفلم را مورد لت و کوب قرار داده است".

هیچ مرجعی برای مراجعه وجود ندارد، هرگاه به دولت فعلی مراجعه کنم نه تنها از من حمایت نمی شود، بلکه بیشتر مورد خشونت قرار می گیرم. بی پرده در مساجد تبلیغ می کنند که در صورتیکه زن به حرف شوهرش گوش نکند شوهرش حق دارد او را لت و کوب کند.

باورم نمی شود که در تاریخ پانزدهم اگست در نیم روز تمام دستآورد های حقوق زنان در برابر چشمان جامعه جهانی به آتش کشانیده شود و با خاک یکسان شود و هنوز هم زنان افغان می سوزند. مهمترین تحولی که پس از رویداد اگست در زندگی من و میلیون ‌ها تن دختران و زنان این سرزمین رونما گردیده است اینست که اکنون روح و روان ما را یاس و ناامیدی گرفته است

زنان افغان با حمایت جامعه جهانی و قانون اساسی توانستند در مدت کوتاهی به دستاورد های طلایی در عرصه های مختلف دست یابند. اما امروز حتی ارج گذاشتن به کرامت انسانی زنان افغان نیز پرسش برانگیز می باشد.

من قبلاً رویا های را در سر می پرورانیدم، اما اکنون رویا ها و آرزو هایم فشرده و محدود شده اند. فکر می کنم این یک معجزه خواهد بود که روزی دروازه مکاتب و پوهنتون ها به روی زنان و دختران بازگشایی شود. در حال حاضر، زنان افغان زندگی نمی کنند، آنها صرف برای زنده ماندن جد و جهد می کنند. من یک نوع حس بی اعتمادی شدید دارم. در گذشته احساسم را از طریق شبکه های اجتماعی با دوستانم در میان می گذاشتم، اما امروز فضای ترس و بی اعتمادی به حدی گسترش یافته است که نمی توانم درد هایم را با دوستانم شریک سازم. تا کنون هیچگاه به این اندازه احساس تنهایی نکرده بودم.

چندین مراتبه تصمیم گرفته ام که به زندگی خود پایان دهم، اما به آینده پسرم فکر می کردم.

محرومیت از حق کار و تحصیل شدیداً بالای صحت روانی ام تاثیر گذاشته  و افسردگی را به ارمغان آورده است.

شما یک نسلی را که در افسردگی بزرگ شده باشد، در ذهن تان مجسم کنید این نسل مادران آینده کشور خواهند بود و به یقین که فرزندان افراد ناامید و افسرده آینده افغانستان را به مخاطره خواهد انداخت.

یگانه کاری که می توان در شرایط کنونی انجام داد، مذاکره با طالبان است. تا زمانیکه کشمکش ها و خشونت های داخلی دوام داشته باشد، افغانستان در مسیر خطرناکی روانه خواهد بود و محرومیت و فقر مشکلات دیگری را به ارمغان خواهد آورد.

ما از جامعه بین المللی می خواهیم که در این راستا اقدامات عملی را روی دست گیرند. ما باید پیرامون افغانستان و حقوق زنان یک گفتمان  واقعبینانه را آغاز نماییم.

داستان بعدی
یگانه کاری که هرکس می تواند برای زنان افغان انجام دهد اینست که در کنار آنها بایستد و از زنان معترض حمایت همه جانبه نماید.