طالبان زندگی مرا تباه کردند و حالا می خواهند آینده کل کشور را به تباهی بکشند. "با وجود تمام کوشش ها، بیخوابی های و مطالعه شبانه روزی به منظور دریافت نمرات عالی و اندوخته های جدید جهت تحقق رویا هایم، مجبور شدم [در سن 17 سالگی] ازدواج نمایم".

Najla
یک تن از کارمندان یک شرکت مشورتی، در ولایت میدان وردگ

سپس، زمانیکه سفر ایجاد یک زندگی خوب را برای خود و خانواده ام را به نیمه راه رسانیده بودم، با یک حادثه دلخراش روبرو شدم. من، شوهرم و کودک نوزاد ما در موتر شخصی خود در یکی از شاهراه ها در حال سفر بودیم که یک بمب مقناطیسی جاسازی شده توسط طالبان در یک تانکر مواد سوخت منفجر گردید و موتر ما دقیقاً در عقب آن قرار داشت. با یک چشم به هم زدن هر چیز طعمه آتش شد. راهی برای خروج از موتر وجود نداشت. کوشش کردم دروازه یا شیشه موتر را باز کنم، اما دستانم شدیداً سوخته بود و بدن و لباسم آتش گرفته بود. من از این رویداد که زندگی شوهر و کودک نوزادم را گرفت، عمیقاً متاثر شدم. این عملکرد غیرانسانی طالبان زندگی مرا به خاکستر مبدل کرد.

بعد از آنکه از این حادثه وحشتناک بهبودی حاصل نمودم، دوباره برای یک زندگی بهتر رویا های را در سر می پرورانیدم و پلان داشتم در یکی از پوهنتون/دانشگاه ها تحصیلاتم را ادامه دهم. من در یکی از پوهنتون/دانشگاه های کشور مصر پذیرفته شدم. با وجود تمام دشواری ها و مشکلات مالی، سند لیسانس را در رشته حقوق و شریعت با اخذ نمرات عالی به دست آوردم. 

سپس، در سال نخست فراغت، یک تن از استادان پوهنتون برایم پیشنهاد ازدواج نمود. من نیز پیشنهادش را پذیرفتم، چون می‌ دانستم از تحصیلات عالی و موقف خوب اجتماعی برخوردار است. مهمتر از همه، می خواستم گذشته ام را به فراموشی بسپارم و یک زندگی جدید و شاد داشته باشم و به دنبال ماستری و کار در کشور مصر باشم.

هرگز نمی دانستم که ایام شادی من دوباره با یک چشم زدن به پایان خواهد رسید. پس از دو الی سه ماه، شوهر جدیدم با من بدرفتاری را آغاز کرد و مرا مورد لت و کوب قرار می داد. من حامله بودم و کودکم را به تنهایی در خانه به دنیا آوردم. پس از آنکه [دخترم] یک ماهه شد، شوهرم برایم اجازه نمی داد که به پوهنتون/دانشگاه بروم، با دوستانم دیدار کنم و یا با خانواده ام حرف بزنم. بدبختانه، کسی پیدا نشد که همراهم کمک کند و گزینۀ دیگری جز برگشت به افغانستان برایم باقی نماند، آنهم به تنهایی.

قبل از به قدرت رسیدن طالبان، کورس زبان انگلیسی را آغاز نموده بودم و در یکی از شرکت های مشورتی خصوصی به حیث دستیار برنامه وظیفه دریافت نموده بودم. 

من تا کنون با شرکت مشورتی از خانه کار می کنم و با مادرم که به زنان و دختران خیاطی تدریس می کند، نیز همکاری می کنم. پس از آنکه طالبان روی کار شدند، اکثریت این زنان به شمول آنهایی که یگانه نان آوران خانواده خود به شمار می روند، وظایف شان را از دست دادند. مادرم به آنها خیاطی و گلدوزی یاد می دهد، تا آنها بتوانند مهارت ها را بیاموزند و روزی کاروبار کوچک شخصی داشته باشند.

امید روزی فرا برسد که زنان و دختران افغان دیگر شاهد خشونت و نابرابری نباشند.

درین وضعیت جداً به حمایت نیاز داریم، طالبان هر چیز را از ما گرفتند. لطفاً از دختران و زنان افغان حمایت نمایید. ما در یک مرحله خیلی حساس و بحرانی زندگی قرار داریم

از زمان جوانی تا حال دشواری های زیادی را تجربه نموده ام. من درد از دست دادن اعضای خانواده و دوری از دخترم را چشیده ام. اکنون این درد ها بخشی از زندگی من شده است و آینده ام را مانند خاکستر فرزندم تاریک می بینم. ما به سوی یک آینده نامعلوم در حرکت استیم، که در آن آموزش و کار وجود نخواهد داشت و فقر و خشونت از هر چیز سبقت خواهد جست
داستان بعدی
متأسفانه زمانیکه طالبان زمام امور را به دست گرفتند، رویا های من و تمام زنان و دختران افغان در نیم روز با خاک یکسان شد.