«در حالی که دختران در کشورهای دیگر هر روز بدون هیچ مانعی به مکاتب میروند، برای من این دیگر فقط به یک رؤیا مبدل شده است»
Nilab
«من دختری از سرزمینی بنام افغانستان هستم، دختری با آرزوها و امیدها. دختری که تا دو سال پیش، رؤیاهایش قابل دسترس بود. اما امروز، همه چیز غیرممکن به نظر میرسد و مدام از خود میپرسم: 'آیا امکان دارد که من به رؤیاهایم برسم؟' چنین رؤیاهایی برای دختران دیگر در سراسر جهان یک امر عادی در زندگی روزمره شان است، اما برای من، حالا فقط یک آرزو است.
در نیمه اول سال ۱۴۰۰ (۲۰۲۱م)، من در صنف دوازدهم بودم که افغانستان به دست طالبان سقوط کرد. با تسلط طالبان، رؤیاهای همه مردم افغانستان نابود گردید. به یاد دارم شبی که خبر سقوط هرات را شنیدم، تا صبح گریه کردم. ناگهان، ترس، وحشت و ناامیدی زندگیام را فرا گرفت. من میدانستم که دیگر نمیتوانم به مکتب بروم، تمام آمادگیهایی که برای تحصیلام گرفته بودم، به طور ناگهانی از بین رفت. من به این درک رسیدم که دیگر نمیتوانم بهعنوان یک زن شاغل به کشورم خدمت کنم.
طالبان دستور بسته شدن مکاتب را صادرکردند، اما در سال بعد، حتی با وجود بسته بودن مکاتب، آنها امتحان کانکور برای فارغالتحصیلان صنف دوازدهم را برگزار کردند. همه ما امیدوار بودیم که چون امتحان کانکور برگزار میشود، به این معنی است که دانشگاهها باز خواهند شد و ما میتوانیم به تحصیلات خود ادامه دهیم.
وقتی قرار نیست دروازه های دانشگاه برای ما دختران باز شود گرفتن امتحان کانکور چه فایده ای دارد؟
بعد از بسته شدن دانشگاهها توسط طالبان، تصمیم گرفتم جهت فراگیری انگلیسی و کمپیوتر شامل یک کورس خصوصی شوم. اما طالبان این کورسها را هم بستند و من بیشتر از پیش ناامید شدم. هیچ راهی برای یادگیری چیزی نداشتم و به آیندهام فکر میکردم. مجبور شدم روزهایم را بدون هدف مشخصی در خانه سپری کنم.
بعد از گذشت مدتی، من به خانه یکی از اقارب رفتم، جایی که حرفه خیاطی را آنجا آموختم. بالاخره، انسان باید بهترین بهره را از زمان ببرد. چطور میتوانستم بیهدف وقت خود را بگذرانم ؟ بنابراین به یاد گیری خیاطی روی آوردم و اکنون مدتی است که خودم را مشغول کار در این بخش نمودم.»
