«گذر هر روز برای من و دخترم به مثابه مرگ تدریجی است»
Pari
«مردی که دوستش داشتم شش سال پیش به خواستگاری من اقدام کرد. آن زمان ۲۱ ساله بودم و خانوادهام او را از قبل نمیشناختند، اما او مرد خوش چهرۀ بود و خانوادهام نیز مخالفتی با این ازدواج نداشتند. ازدواج ما به سرعت انجام شد و من به خانه جدیدی نقل مکان کردم که خیلی کم دربارهاش میدانستم.
من دختری شهری بودم، اما خانواده شوهرم از یک منطقه روستایی بودند که این واقعیت یکسلسه تفاوتهایی را در قبال داشت. با این حال من موفق به ساخت و تداوم یک زندگی نسبتاً رضایتبخشی شدم.
بعد از گذشت سه سال از ازدواج من، وضعیت در بسیاری از ولایتهای افغانستان رو به وخامت گذاشت. شوهرم در یک تلویزیون خصوصی کار میکرد و اغلب بین هلمند و کابل در حال سفر بود. با بدتر شدن اوضاع امنیتی افغانستان و سقوط ولایات به دست طالبان، او نیز مانند بسیاری از مردم دیگر به میدان هوایی کابل رفت. در میان آن هرج و مرج، قادر به ورود به یکی از طیارههای که به منظور تخلیه افغانها آنجا مستقر گردیده بود، شد.
شش ماه بعد، شوهرم تماس تلفونی گرفت و به من اطلاع داد که اراده دارد تا مرا طلاق بدهد. در آن لحظه، فقط یک پرسش به مغزم خطور کرد که اگر روزی دختر دو سالهام از من بپرسد پدرش کجاست و چرا ما را تنها گذاشته، برایش چه جوابی بدهم.
دختر دو سالهام و من هیچ اطلاعی از حوادث و شرایط پیرامون ما نداریم. من حالا زنی تنها هستم که جز دخترم کسی در زندگیام نیست.
تنها آرزوی من این است که برای آموزش و زندگی بهتر دخترم تلاش کنم تا حداقل او با سختیهایی که من تجربه کردهام، هرگز مواجه نشود.»
