«ورزش من، هنر من و تمام تلاش‌هایم یک‌شبه بی‌معنی شد»

Rangina
ورزشکار و محصل پیشین دانشگاه, بغلان
Veiled young woman holds books in a meeting space, wearing a facemask.
© Sayed Habib Bidell

«من ورزشکار بسکتبال در یک تیم ولایتی بودم و به مدت هفت سال با موانع فرهنگی و اجتماعی مبارزه کردم. و همزمان با آن، در یک فروشگاه در شهر به عنوان فروشنده نیز کار میکردم. سپس بعد از مدتی تصمیم گرفتم که در رشته آرایشگری آموزش ببینم.

بعد از دریافت بورس تحصیلی در ازبکستان و به مدت یک سال کار در آنجا، به افغانستان بازگشتم تا دانش و تجارب را که دراین مدت بدست آورده بودم با دختران کشورم به اشتراک بگذارم و برنامه‌های درازمدت برای آینده‌ای بدون موانع داشته باشم.

اما بعد از حوادث ۱۵ اگست ۲۰۲۱، روزهای سیاه افغانستان یا بهتر بگویم، روزهای سیاه برای زنان افغان آغاز شد. ورزش من، هنر من و تمام تلاش‌هایم یک‌شبه بی‌معنا شد.

سعی کردم با هم‌تیمی‌ها و مربیانم ارتباط برقرار کنم، اما آنها از ترس تمام راه‌های ارتباطی را قطع کردند.

طولی نکشید که طالبان یکی از اعضای تیم ملی فوتبال زنان را به طرز وحشیانه‌ای سر بریدند. وقتی این خبر را شنیدم، نتوانستم روی پای خود بایستم.

هر روز که می‌گذشت، ترس، ناامیدی و مشکلات اقتصادی همه را بیشتر از روز قبل فرا میگرفت.

با وجود این چالش ها، نمی‌توانستم بیکار بشینم. تصمیم گرفتم تحصیلات عالی خود را در رشته علوم کمپیوتر در یک دانشگاه خصوصی ادامه دهم. یک هفته بعد از رفتن به دانشگاه، طالبان دستور بستن تمام دانشگاه‌ها برای دختران را صادر کرد. تصمیم به حذف دختران از تحصیل، کار و فعالیت‌های اجتماعی امید همه دختران را بر باد داد.

بعد من در یک کورس آموزش زبان انگلیسی ثبت‌نام کردم تا به یادگیری ادامه دهم. باوجود آنکه ما همواره در صنف درسی چادر بر سر داشتیم اما طالبان هر روز به صنوف درسی ما می‌آمدند و اگر دختری برقه یا چادری نمی‌پوشید، او را با توهین و تحقیر از صنف اخراج می‌کردند. هدف آنها دلسرد کردن دختران از ادامه تحصیل بود، اما هیچ‌کس جرأت نداشت صدای خود را بلند و بر آنها اعتراض کند.

علیرغم تمام ترس‌ها و محدودیت‌ها، مسوولیت این موضوع را به دست خود گرفتیم و به آموزش و یادگیری زبان‌ در کورس ادامه دادیم. اما یک روز، طالبان آمدند و با توهین و تهدید همه دختران را از کورس اخراج کردند. آن روز آخرین روزی بود که در کورس آموزش زبان شرکت کردم.

باوجود همه این مشکلات، دوباره از خانه به بیرون قدم گذاشتم و موفق به کسب شغلی در یک آرایشگاه با معاش اندک شدم. اما دیری نگذشت که خبر وحشتناکی به گوشم رسید – اینکه حتی آرایشگاه ها نیز در حال بسته شدن هستند. این آخرین امید برای من و بسیاری از زنان و دختران در کشورم بود.

ماه‌ها، هفته‌ها و روزها، با نگرانی اخبار را پیگیری می‌کردم و تا آخرین لحظات برای فردایی بهتر، آینده‌ای روشنتر و آزاد برای افغانستان امیدوار بودم. اما حال متأسفانه، دیگر امیدی برای من باقی نمانده و با هزاران حسرت، ساکت مانده‌ام و فقط نظاره‌گر هستم.»
داستان بعدی
«سوزاندن تمام مدارک من که نشان دهنده دستاوردهای سال ها تلاش بود، برای من کار آسانی نبود»
A woman in a blue hijab.