«ورزش من، هنر من و تمام تلاشهایم یکشبه بیمعنی شد»
Rangina
«من ورزشکار بسکتبال در یک تیم ولایتی بودم و به مدت هفت سال با موانع فرهنگی و اجتماعی مبارزه کردم. و همزمان با آن، در یک فروشگاه در شهر به عنوان فروشنده نیز کار میکردم. سپس بعد از مدتی تصمیم گرفتم که در رشته آرایشگری آموزش ببینم.
بعد از دریافت بورس تحصیلی در ازبکستان و به مدت یک سال کار در آنجا، به افغانستان بازگشتم تا دانش و تجارب را که دراین مدت بدست آورده بودم با دختران کشورم به اشتراک بگذارم و برنامههای درازمدت برای آیندهای بدون موانع داشته باشم.
سعی کردم با همتیمیها و مربیانم ارتباط برقرار کنم، اما آنها از ترس تمام راههای ارتباطی را قطع کردند.
هر روز که میگذشت، ترس، ناامیدی و مشکلات اقتصادی همه را بیشتر از روز قبل فرا میگرفت.
با وجود این چالش ها، نمیتوانستم بیکار بشینم. تصمیم گرفتم تحصیلات عالی خود را در رشته علوم کمپیوتر در یک دانشگاه خصوصی ادامه دهم. یک هفته بعد از رفتن به دانشگاه، طالبان دستور بستن تمام دانشگاهها برای دختران را صادر کرد. تصمیم به حذف دختران از تحصیل، کار و فعالیتهای اجتماعی امید همه دختران را بر باد داد.
بعد من در یک کورس آموزش زبان انگلیسی ثبتنام کردم تا به یادگیری ادامه دهم. باوجود آنکه ما همواره در صنف درسی چادر بر سر داشتیم اما طالبان هر روز به صنوف درسی ما میآمدند و اگر دختری برقه یا چادری نمیپوشید، او را با توهین و تحقیر از صنف اخراج میکردند. هدف آنها دلسرد کردن دختران از ادامه تحصیل بود، اما هیچکس جرأت نداشت صدای خود را بلند و بر آنها اعتراض کند.
علیرغم تمام ترسها و محدودیتها، مسوولیت این موضوع را به دست خود گرفتیم و به آموزش و یادگیری زبان در کورس ادامه دادیم. اما یک روز، طالبان آمدند و با توهین و تهدید همه دختران را از کورس اخراج کردند. آن روز آخرین روزی بود که در کورس آموزش زبان شرکت کردم.
باوجود همه این مشکلات، دوباره از خانه به بیرون قدم گذاشتم و موفق به کسب شغلی در یک آرایشگاه با معاش اندک شدم. اما دیری نگذشت که خبر وحشتناکی به گوشم رسید – اینکه حتی آرایشگاه ها نیز در حال بسته شدن هستند. این آخرین امید برای من و بسیاری از زنان و دختران در کشورم بود.
