«سوزاندن تمام مدارک من که نشان دهنده دستاوردهای سال ها تلاش بود، برای من کار آسانی نبود»

Roqia
مشاور صحت روانی, غزنی
A woman in a blue hijab.
© Sayed Habib Bidell

رقیه فارغ ‌التحصیل از رشته حقوق است که به طور فعال در نهادهای مختلفی که فعالیت شان بر مشاوره روانشناسی متمرکز بود، کار کرده است. او در حالیکه اشک در چشمانش نمایان است میگوید که چگونه آرزوهایش در روزهای پس از تصرف قدرت توسط طالبان به خاک یکسان شده است.

 

«آن روز را به وضوح به خاطر دارم. ۱۵ اگست ۲۰۲۱ بود، زمانی که خبر سقوط ولایات یکی پس از دیگری به گوش می‌رسید. در همان صبح، تماس تلفونی از یک همکارم دریافت کردم. او گفت: «تمام اسناد هایت را جمع آوری کرده و پنهان کن؛ طالبان نزدیک می‌شوند و آنها تمام اسناد ها و مدارک  را ضبط می‌کنند.»

به سرعت به سوی دفترم حرکت کردم، در حالیکه مردم مضطرب و تنها به فرار از کشور فکر می‌کردند، من به سرعت مدارک و کمپیوترم را برداشتم. صدای مهیبی در همه جا طنین انداز بود، گویی آسمان و زمین در حال متلاشی شدن هستند. بعد از سقوط غزنی به دست طالبان، ناچار شدم که خانه و محل زندگی ام را ترک کنم و به کابل بروم.

پس از اینکه وضعیت در کابل به تدریج آرام شد، به غزنی برگشتم، جاییکه من آنجا روی مسایل و قضایای حقوق بشر و خشونت علیه زنان کار کرده بودم. مدارک و اسناد هایم هنوز هم [در روی هارد دیسک کمپیوتر کاری‌ام حفظ بودند] که به همین دلیل طالبان توانستند شماره تلیفون و آدرس مرا پیدا کنند. به طور مکرر تماس‌های تلیفونی از شماره های ناشناس دریافت می‌کردم. یک روز، اعضای گروه استخبارات طالبان به خانه‌ام که در کنار دفترم بود، داخل شدند.

سربازان طالب با موهای دراز و نامرتب، قیافه های آشفته و سلاح‌ بردست، باعث ایجاد ترس در فرزندانم شدند. شوهرم از همه ما بیشتر هراسان به نظر می‌رسید. طالبان همه وسایل خانه‌مان را به هم ریختند، اما نتوانستند مدارک و اسناد های من را پیدا کنند. پس از آن، به خاطر ترسی که از پیدا شدن آنها داشتم، تصمیم گرفتم که همه اسنادهایم را بسوزانم.

سوزاندن تمام مدارک من که نشان دهنده دستاوردهای سال ها تلاش بود، برای من کار آسانی نبود.

در آن روزها، من سنگینی وضعیت یک فرد آواره را در بدترین حالت آن بر دوش کشیدم. شوهرم به خاطر غم، ناامیدی و دلایل نامشخص سردچار حمله عصبی شد. حالا با شوهر فلج و فرزندانم، در جستجوی یک پناهگاهی هستم که در آن احساس امنیت نمایم.

داستان من اینجا تمام نشده و اعمال‌ محدودیت‌های اخیر توسط طالبان بار دیگر زندگی را برای من به زندان تبدیل کرده است. احساس میکنم شبیه پرنده‌ای شدم که شکارچی آن را گرفته و او به شدت برای نفس‌ کشیدن تلاش میکند. آینده همچنان نامشخص است و زخم های گذشته زندگی روزمره ما را تحت الشعاع قرار می دهد.»
داستان بعدی
«پوششی از سکوت بر زنان هم‌چون من مستولی شد و خانه‌هایمان را به زندان بدل کرد»
Two women in blue burqas walk down a narrow alley, one holding a small child.