«با وجود تمام سختی ها و چالش ها، استوار ایستاده‌ام و شکست را نمی پذیرم»

Sabah
معلم, پکتیا

« نام من صباح است، ۲۳ ساله هستم و سرپرستی دو خواهرم  را برعهده دارم. در گذشته پدر و مادر ما حیات بودند، اما سردی روزگار آن‌ها را از ما گرفت. اکنون، ما نه مادری داریم که در هنگام سختی و مشقت  به او پناه بریم و نه پدری که دست نوازش بر سرمان بکشد.

پدر و مادرم هر دو در اردوی ملی خدمت می‌کردند. من و خواهرانم هرکدام به ترتیب ۲۰ ساله، ۱۷ و ۱۵ ساله بودیم که طالبان در سال ۲۰۲۰ پدرم را در کندز کشتند. از دست دادن پدر یک فاجعه بزرگی بود که به شدت بر ما و بخصوص مادرم تأثیر گذاشت. مادرم زنی قوی بود و توانست بارسنگین زندگی را با تنهایی بدوش بکشد. او برای وزارت دفاع کار می‌کرد و ازین طریق برای خانواده‌ مان تامین معاش میکرد.

من در امتحان کانکور با کسب۳۲۰ نمره در رشته حقوق کامیاب شدم. در حالی که گام نخست را به سوی تحقق رویاهایم برمی‌داشتم، بسیار خوشحال بودم و امیدوار بودم بتوانم روزی بار سنگین مسوولیت ها را از شانه مادرم  بردارم. خواهرانم در صنوف ۱۱ و ۹ بودند. ما از اینکه باهم یکجا زندگی میکردیم احساس خوشبختی میکردیم؛ اما این خوشبختی برای ما و دیگر زنان و دختران افغان امثال ما برای مدت طولانی دوام نکرد.  

در ۱۵ آگست با ورود طالبان به کابل وحشت سراسری حاکم شد. آن روز تاریک را به‌خوبی به یاد دارم؛ مادرم با چشمانی مضطرب وارد اتاق شد و از ما خواست که چند دست لباس جمع کنیم و خانه را ترک کنیم. از طریق همسایه قبلی‌مان، اطلاع یافتیم که طالبان به دنبال مادرم هستند، زیرا او قبلاً در وزارت دفاع به عنوان ډګروال کار می‌کرد و نقش مهمی در پیوستن زنان در صفوف اردوی ملی داشت.

زندگی برای ما بسیار دشوار شد. پول ما تمام شد و در خانه‌ای کهنه و کرایی زندگی می‌کردیم. غذای کمی داشتیم، محرمی نداشتیم، و مادرم که مسوولیت سه دختر را با خود داشت، با چالش‌ها و ناامیدی‌های بسیاری روبرو بود.

مادرم با وجود این‌که جلو چشمان ما قوی ظاهر میشد، اما نمی‌توانست درد را از چشمانش پنهان کند. تلاش‌هایش بی‌نتیجه بود و غم در چهره اش همواره هویدا بود. بسیاری شب‌ها صدای گریه‌اش را می‌شنیدم، که قلبم را می‌شکست، اما نمی‌توانستم به او کمک کنم. بالاخره مادرم دچار حمله قلبی شد و وفات کرد.

در میان این همه رنج‌ های تحمل ‌ناپذیر به خودکشی فکر کردم تا از آن زندگی دردناک نجات یابم، اما نتوانستم این کار را انجام دهم، زیرا نمی‌توانستم خواهرانم را تنها بگذارم. مجبور بودم استقامت داشته باشم و مسوولیت خانواده‌ام را برعهده بگیرم. به همین منظور مخفیانه یک برنامه آموزش خانگی راه‌اندازی کردم، جایی که به گروهی از دخترانی که از درس‌های مکتب محروم اند، تدریس می‌کنم. عواید این کار را برای هزینه‌های خانواده‌ام استفاده می‌کنم.

باوجود همه چالش‌ها، من استوار ایستاده‌ام و به شکست تن نمی دهم. به تمام دختران افغان توصیه می‌کنم که در برابر شرایط کنونی تسلیم نشوند و نباید از زندگی دست بکشند.»
داستان بعدی
«وقتی که همه چیز به سیاه و سفید مبدل شد ما مجبور به حذف رنگ‌ها از زندگی‌مان شدیم»
More than a dozen women shrouded in burqas sit in a room.