زندگی ما با زندگی حیوانات شباهت دارد. بالاخره گناه ما چیست؟
Spozhmai
اسم من سپوژمی است، 21 سال دارم و در قندهار زندگی می کنم. پدرم در دولت پیشین افسر پولیس بود. من دو سال قبل مکتب را به پایان رسانیده ام و به عنوان معلم آموزش دیده ام و سپس به حیث معلم قراردادی در مکاتب دولتی ایفای وظیفه نموده ام.
امسال یک امتحان را سپری نمودم تا رسماً به صفت معلم استخدام شوم. خوشبختانه در این امتحان کامیاب شده ام، اما طالبان طرزالعملاستخدام معلمان جدیدالتقرر را تغییر داده اند. انتظار می رفت معلمان که از شایستگی لازم برخوردار بودند قراردادی را به امضا برسانند که بر مبنای آن باید معلمان زن حجاب کامل داشته باشند. منظور آنان از حجاب کامل، لباس سیاه، چادر سیاه، ماسک صورت سیاه، دستکش سیاه و جوراب سیاه می باشد. من این قرارداد را امضا نمودم و بعداً قراردادم به اداره استخبارات طالبان ارسال شد تا بررسی شود که آیا اعضای خانواده من با نیرو های امنیتی دولت پیشین کار نموده اند یا خیر.
مدت ده روز انتظار کشیدم.
یکی از روز ها با پدرم تماس گرفتند و برایش چنین گفتند: "ما درخواست معلمی دختر تان را دریافت نموده ایم. شما در کجا زندگی می کنید، آدرس دقیق تان کجا است و چه وظیفه دارید؟". پدرم از ترس به آنها گفت که دستفروش است و آدرس خود را با آنها در میان گذاشت. شخص مذکور گفت که بعداً با شما در تماس خواهیم شد. سپس، همان تماس گیرنده طالبان با ملا امام مسجد ما تماس گرفته بود و از او پرسیده بود که پدرم چه کار می کند و آیا او در دولت پیشین وظیفه داشته است یا خیر؟ ملا امام به آنان گفته بود که پدرم در دولت قبلی افسر پولیس بوده، اما فعلاً بیکار می باشد.
پس از گذشت پنج روز، دوباره با پدرم تماس گرفتند. به او گفتند که دختر تان به خاطری که دختر یک افسر پولیس است، نمی تواند به حیث معلم مقرر شود. آنها علاوه نمودند: "شما با افکار نادرست تان، شاگردان مکتب ما را شستشوی مغزی خواهید کرد". من به خاطر تعصب آنان به وظیفه استخدام نشدم. من بیش از این نمی توانم به صفت معلم قراردادی کار کنم. اما چرا؟ من امتحان را موفقانه سپری نمودم و قرارداد را نیز امضا کردم، اما صرف به خاطر اینکه دختر یک افسر پولیس بودم استخدام نشدم. چرا با من اینگونه رفتار صورت گرفت؟ من واقعاً از این وضعیت ناراحت شده ام. فقط بگویی من مرتکب کدام جنایت بزرگ مانند قتل و یا سرقت شده ام که مستحق چنین عذاب هستم.
ما یک زندگی خیلی دشوار را پشت سر می گذرانیم. پدرم بیکار و مادرم بی سواد است. من بزرگترین فرزند خانواده هستم. می خواستم معلم شوم و مخارج خانواده را فراهم سازم. اکنون، واقعاً هراس دارم که مبادا پدرم را دستگیر کنند و برایش صدمه برسانند. پس از آنکه طالبان قدرت را در دست گرفته اند، بیش از 20 مراتبه خانه ما را تلاشی کرده اند. هر بار به پدرم می گویند که باید اسلحه اش را تحویل دهد. پدرم هیچ اسلحه ندارد. آنان ما را می ترساند، اما هیچ جایی برای رفتن نداریم.
بدترین خاطره من بر می گرد به یکی از تلاشی های طالبان در خانه ما. آنان پس از تلاشی پدرم را با خود بردند. پدرم را به زندان انداختند و دو روز متواتر وی را شکنجه نمودند. آنها در جریان بازجویی از پدرم اسلحه ای را می خواست که اصلاً در اختیار نداشت. پدرم به آنها گفته بود که جز یک میل سلاح که پس از سقوط دولت پیشین آنرا برگردانیده بود، اسلحه دیگری ندارد. پدرم وقتی به خانه برگشت در بدنش آثار شکنجه و کبودی دیده می شد و از اثر همان حادثه یک هفته در شفاخانه بستری شد.
زندگی ما با زندگی حیوانات شباهت دارد. بالاخره گناه ما چیست؟ مگر ما بندگان خداوند نیستیم؟ خداوند بالای ما رحم کند ، افغانستان برای ما به جهنم سوزان مبدل شده است.
